|
... ازكنار درختان خيــــــــس مي گذرد گوش كن .. وزش ظلمت را مي شنوي؟ - سلام ... - سلام ... |
خيـــال
|
° ° ° ° °
° ° ° ° ° |
Thursday, July 31, 2003
چند روزه زمزمه ي ناظري هست و در عاشقي پيچيده ام...
.....................................................................اي يار من يكبارگي در عاشقي پيچيده ام اين بار من يكبارگي از عافيت ببريده ام دل را ز جان بر كنده ام و از چيز ديگر زنده ام عقل و دل و انديشه را از بيخ و بن سوزيده ام اين بار عقل من ز من يكبارگي بيزار شد خواهد كه ترساند مرا پنداشت من ناديده ام اي مردمان اي مردمان از ما نيايد مردمي ديوانه ننديشد از اين كاندر دل انديشيده ام ديوانه كف كف ريخته از شور من بگريخته من با اجل آميخته وز نيستي ببريده ام من از براي مصلحت در حبس دنيا آمدم حبس از كجا من از كجا مال كرا دزديده ام در حبس تن غرقم به خون از رشك اين چرخ حرون درمان خون آلوده را در خاك و خون ماسيده ام مانند طفل اندر شكم من پرورش دارم به خون يكبار آيد آدمي من بارها زاييده ام چندانكه كه خواهي در نگر در من كه نشناسي مرا زيرا از انجم ديده اي من صد صفت گرديده ام در ديده ي من اندر آ در چشم من بنگر مرا زيرا برون زين ديده ها منزلگهي بگزيده ام تو مست با مي سرخوشي من مست بي مي سرخوشم تو با دهان خندان بسي من بي دهان خنديده ام gonjeshk | 10:41 PM Comments Tuesday, July 29, 2003
- من به هر جمعيتي نالان شدم
.....................................................................- تو چو سرناي مني، بي لب من ناله مكن... هيچ مگو هيچ مگو... gonjeshk | 10:39 PM Comments Monday, July 28, 2003
مي گن قهوه مستي رو از سر مي پرونه.
چي قهوه رو از سر مي پرونه؟ الان توي شريان من به جاي خون جريان داره... gonjeshk | 9:06 PM Comments
منو بگو خيال مي كردم خيالاتي شدم،هي مي گفتم بي خيال..
.....................................................................خواهش مي كنم... قابلي نداشت... سوژه ي جديدي... چيزي احتياج داشتين بگينا... هستم!!!!!!! (در اينجا شاعر شاخ در مي آورد از اين... ) gonjeshk | 3:42 PM Comments Sunday, July 27, 2003
داريم از رو اتوبان رد مي شيم يهو ياد اتوبان كنار اكباتان مي افتم و ژاله و خنده ي اون پيرزن نانازي بي دندون و نمايشگاه كتاب... حالا اينا اصن ربطي ندارنا...
جناب آقاي دايي خان جان، يه كم كمتر زنگ بزن، هي ما رو هوايي مي كني... gonjeshk | 8:10 PM Comments
يه تصنيف 1 بوداااااااا... اين دوشه...
تصنيف 2: بلين كه خومون بگيم و خومون بگيريويم هر كسي پرسمون كنه بگوييم غريبيم، غريبيم. gonjeshk | 8:09 PM Comments
گاهي اوقات بايد كاملا بي خيال شد. تازگي ها همش يادم مي ره. مثلا مدت ها از خفگي دست و پا مي زنم ولي فراموش مي كنم نفس بكشم!! خوب شد دوباره يادم افتاد. حسابي كبود شده بودم از فرط كمبود اكسيژن.
.....................................................................يعني فقط اين نيست كه يادم مي ره بي خيال باشم ها... يادم هست، ولي تازگيا ديگه نمي دونم چرا بايد دنبال آرامش بود. خيلي هم جدي شدم. گاهي از خودمم حساب مي برم. اين جوجو اون روز با چشاي گرد همچين نگام مي كرد انگار اجنه ظهور كرده باشن. داشتم براي اولين بار در طول تاريخ واسش سخنراني مي كردم كه حوصله ي نق نق رو ندارم و اگه قرار بر اين باشه، من از همه بيشتر مستحق نق زدنم... ساكت نگام مي كرد و متعجب. چشاي به اون گردي تا حالا نديدي. ولي هنوزم كه هنوزه، دور از جون شما، مثل يه چيزي پشيمونم. حالا عيب نداره، رفتيم همون پاساژه و معجون خورديم و باقي مخلفات و خريد و يه كم ديد كه بابا نه من همونم انگار. همينه كه مي گم بايد ايزوله بشم يه مدت. فعلا كاملا در ايزولاسيون به سر مي برم (همون ايزوليشن). از همه بريدم به غير از خودم. بهتر هم هست. دور كه باشم ديگه سر كوچكترين چيزي گاز نمي گيرم. اين تابلوي «من گاز مي گيرم» هم معجزه آساست گاهي. gonjeshk | 8:07 PM Comments Tuesday, July 22, 2003
بروم بگويم سرکار خانمِ زيبا، چرا تنها ترانه ميخوانيد
.....................................................................من خسته ام خسته از آينه، از آدمي، از آسمان! مگر تحمل يک پرنده کوچک خانه زاد يک پرنده جامانده از فوج باران خورده بي بازگشت تا کجايِ آسمانِ تمامِ روياهاست؟ من بريده ام ... حالا هي بگو برو خانه چراغ بياور! "چراغ ما هم در همين خانه شکسته است" دروغ ميگويم؟ هي دوست داناي من! فقط بگو کي وقتِ رفتن فرا خواهد رسيد؟ سيد علي صالحي gonjeshk | 11:37 PM Comments Monday, July 21, 2003
حالا خلاصه ش مي كنم:
.....................................................................امشبم بطري آب رو برداشتم و موهامو جمع كردم و دويدم... (اين نقطه چينا همه ش نوشته بودنا). بعد تاريك تاريكم كه شد بر نگشتم... تو راهم به اين سگ هاي جرمن شپرد و رات وايلر هيچ خودشو كار نداشتم. زهرم مي ره، هي مي رم پياده رو اون طرفيه. بارون كه گرفت از سر بالايي برگشتم تو تاريكي و بارون. خيسي بارون بود و شوري عرق و موهاي آب كشيده. يه حالت لامكان و لازمان. حالا نازنين هي مي گه با من بيا باشگاه. يه كم پاره سنگ قاطي داره نازي ما. راهمو بلندترم كردم اين دفعه. از جلوي بستني فروشيه رد شدم... ولي باد شديد بود و گلوي من يخيده. فقط يه نفر توش نشسته بود داشت تنهايي بيرونو نگاه مي كرد. تا دم خونه يه نفس دويدم. وقتي رسيدم آبراهه هاي زلال بارون و رگه هاي باريك شور روي پوستم مي رقصيدن. كاملا غرق بودم. آهان، اون سرواي خمره اي تو راه هم خيلي خدا بودن. فكرشو كن توي دنياي به اين بي نظمي، اونا اين همه مرتب و متقارن بمونن. gonjeshk | 11:53 PM Comments Sunday, July 20, 2003
براي قاصدك كه از دست هاي آن مرد ناصري نوشت و زني كه در باد سرگرم كشت قاصدك ست:
اگر كه سرگرم كشت قاصدك سپيدي يا ماگنوليا، يا هر آن گلي كه مي نوازي نرم به دستانت، زنگينه ي آبي باشد يا فراموشم- مكن، مراقب سبزينه ي دست هايت باشي كاش، هنگام كشت. مي داني،اين ساقه ها بسيار شكستند. من هي دست بردم بند زدم. هي دست بردم پيوند زدم. هيچ كس به من نگفته بود: «مراقب دستهايت باش». حالا نگاه كه مي كنم به دستهاي بي جانم، دو برگ سرخ و بند بندند، با بندهايي بريده بريده. شرحه شرحه. هميشه مراقب دستهاي سبزترينت باش. gonjeshk | 10:58 PM Comments
لحاف ململ سرخ و نازك. رنگ زندگي بود. عطر سوغاتي داشت. چقدر چشمانم درش گريستند. شب آشناي گريه هاي من.
gonjeshk | 3:09 PM Comments
يه چند روزيه هوا ابريه. ابري كه باشه با يه خنكي ولرم، مي شه سبك نفس كشيد. مي شه هر وقت دوست داري بري قدم زني، نه اينكه صبر كني آفتاب پشت درختاي دوردست گم بشه، بعدش از اين سراشيبي بري پايين. تو هواي گرم و آفتابي تابستون هميشه انگار يه چيزي تو دست و پام مي پيچه. روزا كوتاه تر به نظر مي رسن، يعني تا سرمو اونور مي كنم يه روز پر مشغله رفته، بي اينكه بدونم چطوري يا كجا.
.....................................................................دلم واسه برف و زمين سراسر سپيد تنگ شده. ديگه حسابي عادت كردم به روزاي برفي و ابري و صداي نازك بارون. تا دو سه سال پيش اينطور نبودا... كاملا برعكس. تابستون فصل زندگي بود. حالا نمي دونم به خاطر آفتاب كلافه مي شم يا خالي بودن روزها از خاطره هاي اون تابستون طلايي كه به نام تو شد... gonjeshk | 2:55 PM Comments Thursday, July 17, 2003
تهي شدم از تو
از خاطره از پرنده آنچنان كه چاهي بي انتها از تو هي تهي شدم حالا هي پرم كنيد تهي مي شوم من، من اين چاه بي انتهاي تهي تهي مي شوم از من. gonjeshk | 3:48 PM Comments
update كردن لينكهاي وبلاگاي ديگه هم شده دردسري براي من كه حوصله ي هيچ چيز رو ندارم اين روزها.
.....................................................................اين بود كه ورش داشتم. بعدشم، معمولا رو لينك كليك نمي كنم. مستقيم مي رسم به مقصد. اينم توضيح ما. gonjeshk | 3:45 PM Comments Wednesday, July 16, 2003
همه چيز از حادثه خبر مي داد و من هيچ خبر دار نشدم در آن لحظات. در دنياي دور خودم غرقه بودم. همه كس از حادثه خبر مي داد. نگاه هاي سرشار در انتظار حادثه اي نزديك. يك جفت چشم سبز خندان و براق و بازيگوش. و آن ديگري كه بارها از اين سو به آن سو قدم مي زد. و مرد هم بود. مرد كلافه و منتظر. من تمام مدت اينها را نمي ديدم. حالا مي بينم. فقط حالا. انگار پرتاب بودم در ميان جمعي كه در شرف وقوع چيزي ست كه من نمي دانم چيست. هيچ سر در نمي آوردم. نه از برق نگاه آن دو چشم سبز، نه از دلهره ي قدم هاي آن زن پريشان، نه از كلافگي ساكت آن مرد منتظر.
.....................................................................كجا بودم پس من؟ بر كه گشتم، تا گلويم را تر كنم بلوري برداشتم. يك آن از دستم پخش شد كف آن سطح ليز و متلاشي شد. چشم من از جايي به گوش مي رسيد. ترانه ي شبي كلافه. در يك آن، سبزي براق و دلهره ي قدم ها و كلافگي مرد، همه از ذهنم عبور كردند به يكباره. نشانه. نشاني. دريافتم. چقدر چشم هاي سبز مي دانستند چه بايد مي شد ميان قدم هاي لرزان و ترانه هاي آشنا و كلافگي محزون. همه دانسته بودند در ابتداي ورود جز من. چقدر گمم من گاهي. gonjeshk | 3:35 PM Comments Tuesday, July 15, 2003
سماعي بود، مطرب لطيف خوش آواز، صوفيان صافي دل; هيچ در نمي گرفت. شيخ گفت: بنگريد به ميان صوفيان ما اغياري هست؟ نظر كردند، گفتند كه نيست. فرمودند كه كفشها بجوييد. گفتند: آري كفش بيگانه اي هست. گفت: آن كفش را از خانقاه بيرون نهيد. برون نهادند، در حال سماع در گرفت.
شمس تبريزي gonjeshk | 11:38 PM Comments
متداول شده (متداول هم كه نه، چند جايي خوندم) كه از طرز نوشتن ديگران در وبلاگشون يه جورايي گله مي شه، يا كنايه هست يا چي. اتفاقا بيشتر هم خانوما هستن كه به نحوه ي نوشتن باقي خانومها ايراد مي گيرن.
.....................................................................جدا هيچ وقت نتونستم بفهمم تو سر كسي كه به خودش اجازه مي ده ايراد نامربوط از ديگران بگيره چي ميگذره. شوخي هم نمي كنم. از دركش عاجزم. چه نيروي غريبي اجازه ي چنين تعيين تكليفي و مقايسه اي رو به كسي مي ده؟ اون روز مژگانم همينو مي گفت. حالا مژگان هيچم girly نيست، اگه مي خواي بگي من گاهي girly هستم. (اونم خيلي بايد ببخشيد، گاهي جو مي گيرم و اشتباها فكر مي كنم واقعا مؤنث هستم!!) مي گفتم... به نظر مژي اين رفتار بستگي به قطر دايره ي دنياي آدما داره. اونم خيلي انگشت به دهن مونده... گاهي از خودم انتظار دارم عادت كرده باشم به اين ديدگاه ها... ولي بايد به همه چي عادت كرد؟ روزگار غريبي ست و دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد تسلایِ خاطر همان: مرثيهيی سازکردن.ــ غم همان و غمواژه همان نامِ صاحبِ مرثيه ديگر. هميشه همان شگرد همان... شب همان و ظلمت همان تا «چراغ» همچنان نمادِ اميد بماند. راه همان و ازراهماندن همان، تا چون به لفظِ «سوار» رسی مخاطب پندارد نجاتدهندهيی درراهاست. و چنين است و بود که کتابِ لغت نيز به بازجويان سپردهشد تا هر واژه را که معنايیداشت بهبندکشند و واژهگانِ بیآرِش را به شاعران بگذارند. و واژهها به گنهکار و بیگناه تقسيمشد، به آزاده و بیمعنی سياسی و بیمعنی نمادين و بیمعنی ناروا و بیمعنی.ــ و شاعران از بیآرِشترينِ الفاظ چندان گناهواژه تراشيدند که بازجويانِ بهتنگآمده شيوه ديگر کردند، و از آنپس سخنگفتن نفسِ جنايت شد. شاملو gonjeshk | 11:35 PM Comments Monday, July 14, 2003
از بوي خاك نوشتي نازنين... خاك بر باد رفته و سوخته و باران نزده...
و هم نـنوشته مي خواني... اين براي ما بوده، سهم ما به گمانم: غريبي سخت مرا دلگير داره فلك بر گردنم زنجير داره فلك از گردنم زنجير بردار كه غربت خاك دامن گير داره gonjeshk | 11:43 PM Comments
of a healthy life style and us:
.....................................................................latte on the go salad on the run microwaved soup in a rush calls during the break take a bunch of herbals and vitamins, and top it all off with a late evening jog. extrapolations left to the viewer gonjeshk | 11:30 PM Comments Sunday, July 13, 2003
تصنيف 1:
همچو كفتر چهي تير خٍرده به بالُم بٍلينُم سرٍ كلك تا هي بٍنالُم، بٍنالُم... gonjeshk | 10:36 PM Comments
خيـــــــلي دلم مي خواد يه چيزي بنويسما... اما نمي دونم چيه... يه چيزي هست اما هـــــــــا...
.....................................................................اينطوري نشده بودم تا حالا. در دل من چيزي ست... gonjeshk | 10:35 PM Comments Saturday, July 12, 2003
ها ها
حالا بماند كه من فردا، روز يكشنبه!! صبح ساعت پنج بايد كجا باشم... واقعا خيالي نيست!! gonjeshk | 11:32 PM Comments
ابرها در افق امروز دريا شده بودند پهنه ي آسمان را
من خودم ديدم در آسمان موج مي زدند ابرهاي كبود انگار كه دريا در ابتداي طوفان زمين و آسمان يكي موج كه خيز برداشته بود.. قيامتي بود موجك بچه ها رقص كنان gonjeshk | 11:31 PM Comments
هنوز با تو يكي لجم... گاهي خودم هم تعجب مي كنم چرا اين همه سر سختي... با اين هاپو شدن ها... اين مودي بودن ها... اون گل هاي ناممكن... گاهي واقعا نمي دونم چرا ساده راهتو نمي كشي بري...
ولي نه، خودمم مي دونم چرا... معجزه رو كه مي بينيم، ايمانمون راسخ مي شه... همين كه بتوني صادقانه ادعا كني يه معجزه رو زندگي كردي خود شعر زندگيه... گفتم كه... اين حديث مكرر غريب. gonjeshk | 11:22 PM Comments
مشخصا قاط زده بودم... وگرنه اين چيزا كه واضح هستن... حرفايي مي زنم منم گاهي ها!!
.....................................................................gonjeshk | 11:12 PM Comments Thursday, July 10, 2003
Oh to God! please don't politicize such an intricate ethical issue
.....................................................................I feel my belly starting to churn gonjeshk | 11:32 PM Comments Wednesday, July 09, 2003
وقت نمي كنم حتي به عمق اون كلمه ها فكر كنم. و معني شون. و حكمت گفتنشون درست همون موقع كه داشتم راه مي افتادم تا برم گم بشم تو جنگل خواب. و اين كه اون هم درست يكي دو ساعت بعد از من مي خواست راه بيافته بره به اون سمت جديد. تعجب نمي كنم از اين هماهنگي غريب. هميشه زمان سنج من بوده. ولي وقت نمي كنم به اينها زياد فكر كنم.
شايد اينطوري بهتر باشه. gonjeshk | 11:00 PM Comments
از اونجايي كه وقت نمي كنم، خلاصه ي مشروح:
- دست به يك سري اقدامات انتحاري زدم، چنان كه معمولا تحت شرايط extreme مي زنند ملت. - ديگه تغيير رنگ مو و اين ها مفرح ذات نيستن واسه اين جناب. هيچم خوش به حالم نشد. فردا دوباره مي رم مي دم تيره ش كنه. - عكس العمل جوجه ها و آقايان در برابر موي بلوند (ولو هاي لايت باشد) تا حدود زيادي به هم شبيهن. به همين سادگي! (طبق مشاهدات عيني) - حالا كه اين اقدام انتحاري هيچ افاقه نكرد در بهبودي حال و احوال، منتظر تصميمان آني آتي هستم. (فعلا اطلاع ندارم چه خواهند بود، تا كيد مي كنم كلمه ي آني را. يد بلندي دارم در اينگونه اقدامات نا گهاني.) - احتمال اينكه در يك روز واحد يه دفعه همه آدمو دعوت كنن براي قهوه چقده؟ - جنابعالي هم عجالتا اون فدايت شوم ها رو محترمانه بفرستيد خدمت عمه ي گرامي. اصلا باورم نمي شد توي اين گير و دار... حالا داشته باشين تا بعد... - در صورتي كه از اين چند تا جمله ي بالا درنيافتيد، بنده روي دنده ي لج افتادم دوباره. البته در كمال خونسردي و به دلايلي كاملا طبيعي. gonjeshk | 11:00 PM Comments
همين جوري يادم افتاد: «غريب» تكيه كلام يه نفره و براي وصف ابهت به كار مي بردش. معمولا هم به جاي عجيب مي گه «غريب»، اونم با يه لحن با ابهت و غريبي. سرايت كرده به من.
.....................................................................gonjeshk | 10:58 PM Comments Monday, July 07, 2003
خودم هيچ نمي دانستم خوابم يا مرده ام يا چه...اطرافيان انگار اما مي ديدند. نازنين روزي صد بار احوالم را مي پرسيد.
مامان نزديك تر از هميشه... يا من غريبي مي كردم؟ و همه بودند. دوستاني بهتر از برگ درخت... و اين... و اين كه در برابرش بي كلام مانده ام... نقره ي مهتاب به خوابم باريد. چه مي توان گفت در برابر اين مهر بي كران؟ سپيدترين نوشته: گاهي پاره اي از چيزي گم مي شود.مي شكند. مي سوزد. فرو مي ريزد. تو مي ماني و مي داني كه هميشه و همه جا, چيزي جايي كم است. تو اما مانده اي. شايد براي همين است كه آب و آسمان و تو آبي مانده ايد. ... gonjeshk | 11:17 PM Comments
تازه وقتي كه فكر مي كني بدترين تمام شد. در را باز مي كني. نرسيده سايه اي مي بيني نشسته درست آن وسط، بي حركت. كليد در دست، آرنجت نيمه خميده مي ماند سرگردان ميان هوا... اصلا لازم نيست بپرسي چي شده. بي شك چيزي شده. حتما . اتفاق خيلي بدي... نمي پرسي... فقط نگاه مي كني و سلامي كم رنگ. آرام مي گويد.
تازه وقتي كه فكر كرده بودي بد ترين تمام شد. من چند بار بايد بميرم؟ هان؟ چند بار؟ gonjeshk | 11:07 PM Comments
من از كجا مي آيم كه اين چنين به بوي شب آغشته ام؟
دم صبح بود. با صداي نفس نفس هاي بسيار تند و وحشت زده ام از خواب پريدم. كابوس بود. نفس گير. حتي نمي توانم تصور كنم اگر لختي بيشتر در خواب مي ماندنم چه مي ديدم و ضربان قلبم چگونه به بي نهايت مي رسيدند... حالا هم همين شده. نمي خواهم قرن ها در خواب بمانم و بعدها به سكه هاي عهد دقيانوس چشم بگشايم. اينست كه شروع كرده ام به قدم زدني رخوتناك در خواب. اگر چه نه چندان هشيار، مي روم. از جايي بايد شروع كرد. شيطان خدايي مي كند و نمي شود افسار كابوس وحشي را به دستش داد... شايد نيمه هاي راه عطر غليظي خواب از سرم پراند. gonjeshk | 11:06 PM Comments
مانده از شب هاي دورادور
.....................................................................در مسير خامش جنگل سنگ چيني از اجاقي خرد واندر او خاكستر سردي. gonjeshk | 11:05 PM Comments Thursday, July 03, 2003
پوسته ي خود را شكسته ام. بيرون خزيده ام. نشسته بالاي شاخه اي، به تقلاي اطراف مي نگرم در آرامش. نمي دانم چه زمان به اين طمأنينه دست يافتم. احساس قدرت بهم مي دهد. و دوري.
و دوري. و دوري. صبوري... صبوري... gonjeshk | 8:31 PM Comments
«هــــــــا, چه خوب آمد بيادم, گريه هم كاري ست. گاه اين پيوند با اشك ست, يا نفرين گاه با شوق ست, يا لبخند, يا اسف يا كين, وآنچه زين سان, ليك بايد باشد اين پيوند.» gonjeshk | 8:27 PM Comments
تعجب نداره كه... من عـــــاشق بچه ها هستم. ولي محاله خودم يه روزي بچه دار بشم.
.....................................................................پيدا كنيد پرتغال فروش را... gonjeshk | 8:24 PM Comments Tuesday, July 01, 2003
سلام.
.....................................................................من برگشتم. يه روز زودتر. ابري نيست. بادي نيست... گردش ماهي هم نيست. مي نشينم لب حوض خالي. حالا بعد مي نويسم. gonjeshk | 2:52 PM Comments
|