|
... ازكنار درختان خيــــــــس مي گذرد گوش كن .. وزش ظلمت را مي شنوي؟ - سلام ... - سلام ... |
خيـــال
|
° ° ° ° °
° ° ° ° ° |
Monday, December 07, 2009
داریم بلاک روانپزشکی رو تموم می کنیم... هیچ کدوم ازین روانیا رو ندارم... به غیر از اضطراب که خب می دونستم.. اما عاشقی نیست هیچ جا به عنوان مریضی... یا عاشق غیر ممکن بودن...
.....................................................................مارک امروز بهم می گه معلومه برادر داری... نه؟ می گم آره چطور.... می گه معلومه ازت... قشنگ معلومه... میگه تو چی می پرسی از مریض؟ داریم سوالا رو قسمت می کنیم... می گم هیچی.. تو همشو بپرس... سرم درد می کنه. پس فردا هم به مریضم می گم سرم درد می کنه... دوباره شکلک در می یاره و هلم می ده... می پرسه چند سالته... می گم سی و یک... تهوع آوره... می گه آره... تهوع آوره... منم سال بعد می شه سی و یک سالم... می گم نه زیادم بد نیست... بیست و نه بد بود... الان دیگه خوبه... باز هلم می ده.. دیدمش گاهی که یه جوری نگام می کنه... مخصوصا وقتایی که موهام بازه... منم هلش می دم... عین داداشام... مریض مینیا داره.. یعنی ازینا که یه سره >های< هستن... اینم ندارم که.. حوصله بلرتا و این همه سین جیمشم ندارم... یعنی خودش نمی فهمه که این همه ملا لغتیه؟ مو رو باید از ماست بکشه... اونم تو رشته ای که نصفش کشک و دوغه.... خودمو می زنم به اون راه از پنجره بیرونو نگاه می کنم... حوصله رابین و اینکه رفته تراپی رو هم ندارم... تراپی آدمارو خیلی زیادی <عاقل> می کنه... یعنی تا حدیکه برن رو حساشون... حوصله اونم ندارم... هی آخرش دلم می خواد بر گردم به همون خلی که درونم هست... نه اون عاقلی که زوری شدم... حوصله توضیح دادن خودمو واسه همه رو هم ندارم... دوباره دوران غار نشینیم شروع شده انگاری... یه مریضی هست که دو قطبیه... اما نه خب واسه من به شدت و حد مریضی نیست... یه طیف خود ساخته واسه فرار.. انگار که با کش به نقطه مرکزی وصل باشم... بعد هی بدووم ازش فرار کنم ... آخر خط دوباره در برم به سمت مرکز و بعد از او ور کش بیام... اینا اثرات استرس بید یا هوای خاکستری یا قهوه و چایی و کیت کت یا کمبود هم آغوشی؟ فک کنم همش با هم.... شکم گرسنه دین و ایمون نمی شناسه... gonjeshk | 6:20 PM Comments Saturday, November 28, 2009 ..................................................................... Tuesday, November 24, 2009
یک روزهایی شدید بغض می کنم.. خیلی کم پیش می آیند اخیرا... اما پریروزها یکی از این بغض های عصبانی گلویم را گرفته بود. يعنی که دیگر پر شده بودم از این همه دردی که خوب یاد گرفته ام هی ازش فرار کنم. که هی بزنم به علی چپ که نیست هیچ چیز و من خوبم و زندگی می گذرد.. هر کس یادش نباشد تو یکی وبلاگ من یادت هست که به درد که اجازه بدهم، بد فرم زخمی می شوم.. اصلن یاد نگرفته ام یک چیزی باشم این وسط ها... یا غرق ویرانی یا فرار بی وقفه.
.....................................................................حالا نمی دانم چطور شد یک هویی این وسط پریروزها گریبانم گرفته شد که یعنی نمی توانستم بخوابم. که چه بی قرار بودم. که چه دلم می خواست مانند همان روز که بیست ساله بودم و برای اولین بار فهمیده بودم و تنها خزیدم روی مبل خالی خانه خالی تر و گوله شدم و گریستم یک جایی گوله شوم. همان حس لعنتی بی امیدی و درماندگی. چاره اش؟ خالی کردن عصبانیت سر یک خانم متشخص. البته نه رودر رو، که ما را یارای چنین کارهایی نیست. که پشت سرش با آنا دوستم (که دارم یاد می گیرم آدمهایی که شکل خودم نیستند را هم دوست داشته باشم). کلی همه تقصیرهای دنیا را انداختیم گردن آن خانم محترم و نه چندان دوست داشتنی. عصبانیت و بی قراری و درماندگی ام پرید. فعلا یعنی رفته تا کی باز سر باز کند این زخم کهنه. ولی خیلی ترسیده بودم، می ترسم از بازگشت به اعماق افسردگی که هی آن پیرزن فرتوت درش به شانه ام بزند که بیا ته چاه.... می ترسم از خودم در اوج درماندگی و ویرانی... همین است که هی می دوم... آدمهایی مثل من هیچ وقت دل و جرات زل زدن در چشم دیو را ندارند... هر چی بالا پایین می کنم می بینم به درد ریشه کنش نمی ارزد... حالا گاهی دیدی هر چند وقت یک بار هم به یاد ریشه این خرابی زاری هم زدیم... از نظر روانپزشکان گرامی بنده دید بصیرتم (اینسایت) خوب می بیند و می دانم بیخ کار کجاست، اما به انتخاب (هر چی زور می زنم معادل جاجمنت یافت می نشود) که می رسد صفرم. البته به نظر خودم و با دلایل خودم انتخاب بدی نیست فرار از شکنجه. به سلامتی... gonjeshk | 9:12 PM Comments Thursday, November 12, 2009
یک سری چیز:
.....................................................................۱) سرنوشت من با قهوه رقم خورده پنداری... هرچی هی چند ساله می خوام ترک کنم نمی شه که بدتر و سخت ترم می شه. بنده یک قهوه ای گمنام هستم. ۲) حتی با دیدن کفش پاشنه بلندم احساس وحشتناکی می کنم... تمام روز در آیینه گریستم؟ نه.. اما تمام روز لعنت به کفش های زیبایی فرستادم که هیچ راحت نیستن واسه پله بالا و پایین رفتن شبانه روزی در بیمارستان ... ۳) فکرشو کن یکی هی بهت بگه پاشو بیا بریم اسپانیا مثلا... ولگردی... بعد نتونی ... آی می سوزه... ۴) این گربهه هم عین خودم دم بهار و پاییز خلش می شه... اخته شم کردیم بچه مو ها.. اما همچینی عشق می کنه میون این برگا هر کی ندونه می گه این جد و آبادش از سگا بودن این مدلی قل می خوره جلوی ملت... یا شایدم بره بودن که مثل خرگوش می پره پدر سوخته.... یا سنجاب که هی می ره بالای درخت و مث شصت تیر می دووه دنبال برگای زرد... بعدشم بی وجدان نمی زاره آدم بچلونش... همیشه فاصله ای هست... از اینا... ۵) کم کم کم کم ساعتای شبانه روز دارن به صفر می رسن... این قافله عمر عجب می گذرد ها... پس من کی یاد بگیرم دف بزنم... کی شمس بخونم؟ کی پیانو یاد بگیرم؟ کی باز نقاشی کنم؟ کی برقصم؟ کی غصه بخورم؟ کی ؟ ۶) شیطونه می گه بی خیال ملت و زندگی ماشینی شو برو اسپانیا اصن... کی به کیه... اما عشق یه سره.. باعث دردسره... ۷) کارمن بی نوا مونده من بالاخره خواستمش یا نه.. اگه می دونست چه گیجم بی خیال می شد کار منم راحت می کرد... من هی می گم یکی واسم خط بکشه.. خودم که اصن بلد نیستم... ۸) اواخریا یکی واسم خط کشید... چـــــــــــــه قده سبک شدما!! ۹) لطفا حق انتخاب به من ندید... gonjeshk | 3:23 PM Comments Sunday, November 08, 2009
یعنی اشک من که خیلی وقته خشک شده بودو در آوردا....
.....................................................................ناظری اگه نبود زندگی خیلی ازش کم می شد.. http://www.youtube.com/watch?v=AKKdC_hqqDE&feature=channel باهاش high می شم کاملا... من مست بی می سرخوشم... gonjeshk | 1:47 PM Comments Thursday, October 29, 2009
هی تند تند همه بهم می گن یو آر سو کالم... یعنی فارسیش همین که خیلی آرومی...
.....................................................................شوخی می کنن؟ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست... چطوری نمی بینن این همه اضطراب در حال انفجارو؟ gonjeshk | 12:35 PM Comments Monday, October 26, 2009
آقا دیدم درسم نمی یاد هر کاری می کنم، پا شدم رفتم جیم (یعنی همون ورزشگاهی چیزی).. البته بیشتر به امید اینکه بعدش یه قهوه از اون کافهه میگیرم رفتم... همینجوری دوباره با گرم کن و شال و جوراب مشکی و کفش کتونی و پالتو... از این مدلا که هر کی ببینه می گم خب مگه چیه، امتحان دارم...
.....................................................................بعد از یک ساعت عرق ریختن، اومدم بیام تو صف قهوه، اول یه خانوم ایرانی همسن و سال خودم، همچین تپلی یه نمه، با موهای هیچ مش نشده (واسه ایرانیا کمیابه معمولا خب) داشت فارسی با گوشی صحبت می کرد... یهو دلم خواست باهاش دوست می بودم در این قحطی ایرانی ها در این دانشگاه و شهر کلا... اصنم آخه قیافه نیومد که مثلا ایش نکن بدم میاد... معمولا می دونی که ما ایرانیا این طرفا همو می بینیم یهو انگار یکی با عصا سوک می زنه به ستون فقراتمون و شق و رق می شیم.... بعدشم تو صف قهوه استاده جلوییم وایساده بود با دانشجوش.. یعنی این موهاش فرفری و آشفته بودها.... با یه کت مشگی و همه چی مشکی و خیلی اروپایی منش و یه کم خل مأب به نظر می رسید... با خودم گفتم هشتاد درصد مال بچه های دانشکده هنره.. که برگشت به دانشجوش گفت می تونیم هم با نوشته های میکلآنژلو ترکیبش کنیم فلان درسو... فکر کن آدم عمرشو تو تاریخ هنر بگذرونه... ای خوشی... اگه عصر جناب رنسانس بود و این همه مدرک و کاغذ بازی و اینا نبود خوب می شد آدم یه کاری کنه.. به جای اینکه طوطی وار هی مطلب حفظ کنه... اونم چی... راجع به انواع عفونت های ریوی... دلم یهو خواست آزاد می بودم... gonjeshk | 7:21 PM Comments Thursday, October 22, 2009
یک چیزهایی هست در زندگی..
.....................................................................مثل یک لیوان سبز سفالی با یک برش لیمو و چند پر برگ چای سبز و یک قاچ زنجبیل و یک قاشق عسل.... gonjeshk | 7:15 PM Comments Monday, October 19, 2009
امسال عاشقی پاییز دیرتر اومد... جنونه هنوز سرجاشه... هرچند کم رنگتر و خفیفتر... آدم بشو نیستم...
.....................................................................خوبه.. غمشم خوبه... دیوونگی خوبه... gonjeshk | 3:06 PM Comments Sunday, October 18, 2009
من محافظه کار صلاح اندیش...
.....................................................................که شبی در آغوش تو و روزش پی یافتن مردی که بگنجد... در تعاریف در خانواده در پوستم... من کی به اینجا رسیدم که این همه قضاوتش می کردم؟ به همین سادگی... gonjeshk | 11:48 AM Comments
|