... ازكنار درختان خيــــــــس مي گذرد

گوش كن .. وزش ظلمت را مي شنوي؟

- سلام ...
- سلام ...

خيـــال




Sunday, November 08, 2009

یعنی اشک من که خیلی وقته خشک شده بودو در آوردا....

ناظری اگه نبود زندگی خیلی ازش کم می شد..

http://www.youtube.com/watch?v=AKKdC_hqqDE&feature=channel

باهاش high می شم کاملا...

من مست بی می سرخوشم...








.....................................................................

Thursday, October 29, 2009

هی تند تند همه بهم می گن یو آر سو کالم... یعنی فارسیش همین که خیلی آرومی...

شوخی می کنن؟

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...

چطوری نمی بینن این همه اضطراب در حال انفجارو؟








.....................................................................

Monday, October 26, 2009

آقا دیدم درسم نمی یاد هر کاری می کنم، پا شدم رفتم جیم (یعنی همون ورزشگاهی چیزی).. البته بیشتر به امید اینکه بعدش یه قهوه از اون کافهه میگیرم رفتم... همینجوری دوباره با گرم کن و شال و جوراب مشکی و کفش کتونی و پالتو... از این مدلا که هر کی ببینه می گم خب مگه چیه، امتحان دارم...

بعد از یک ساعت عرق ریختن، اومدم بیام تو صف قهوه، اول یه خانوم ایرانی همسن و سال خودم، همچین تپلی یه نمه، با موهای هیچ مش نشده (واسه ایرانیا کمیابه معمولا خب) داشت فارسی با گوشی صحبت می کرد... یهو دلم خواست باهاش دوست می بودم در این قحطی ایرانی ها در این دانشگاه و شهر کلا... اصنم آخه قیافه نیومد که مثلا ایش نکن بدم میاد... معمولا می دونی که ما ایرانیا این طرفا همو می بینیم یهو انگار یکی با عصا سوک می زنه به ستون فقراتمون و شق و رق می شیم....

بعدشم تو صف قهوه استاده جلوییم وایساده بود با دانشجوش.. یعنی این موهاش فرفری و آشفته بودها.... با یه کت مشگی و همه چی مشکی و خیلی اروپایی منش و یه کم خل مأب به نظر می رسید... با خودم گفتم هشتاد درصد مال بچه های دانشکده هنره.. که برگشت به دانشجوش گفت می تونیم هم با نوشته های میکلآنژلو ترکیبش کنیم فلان درسو...

فکر کن آدم عمرشو تو تاریخ هنر بگذرونه... ای خوشی... اگه عصر جناب رنسانس بود و این همه مدرک و کاغذ بازی و اینا نبود خوب می شد آدم یه کاری کنه.. به جای اینکه طوطی وار هی مطلب حفظ کنه... اونم چی... راجع به انواع عفونت های ریوی...

دلم یهو خواست آزاد می بودم...








.....................................................................

Thursday, October 22, 2009

یک چیزهایی هست در زندگی..

مثل یک لیوان سبز سفالی با یک برش لیمو و چند پر برگ چای سبز و یک قاچ زنجبیل و یک قاشق عسل....








.....................................................................

Monday, October 19, 2009

امسال عاشقی پاییز دیرتر اومد... جنونه هنوز سرجاشه... هرچند کم رنگتر و خفیفتر... آدم بشو نیستم...

خوبه.. غمشم خوبه... دیوونگی خوبه...








.....................................................................

Sunday, October 18, 2009

من محافظه کار صلاح اندیش...
که شبی در آغوش تو و روزش پی یافتن مردی که بگنجد... در تعاریف در خانواده در پوستم... من کی به اینجا رسیدم که این همه قضاوتش می کردم؟
به همین سادگی...








.....................................................................

Tuesday, September 29, 2009

که جوجو مریض باشه.. که اون یکی مریض باشه.. که این یکی هم حالا مریض باشه... همه هم از دم دایم العمری... حکمتش چیه خدای جون جونم؟

یهو دلم خواست گریه کنم .. یه جایی می رسه که دیگه آدم نمی تونه بگه حتما بهتر می شه.. حتما قوی تر می شم.. حتما دلیل داره.. یه جایی هست فقط بغضت می گیره...

و ناتوانی این دست های سیمانی...

یه جایی هست که همه چی از هم می پاشه... انگاری که این سه چار ساله خورده های پخش و پلای بعد از گردبادو جمع کرده باشی تو یه چادر بزرگ و چهار تا گوشه شو گرفته باشی محکم تا از حجم این خرت و پرتا یهوو ولو نشه... بعد یهو می بینی پخش شد از دستت در رفت.. پرید.. حالا لابد باید باز دو سه سال دیگه باید جمع کنی این پخش و پلاها رو تا باز یه پقی همه ش...

چی می گم؟ همین تصویرشه دیگه.. چی بگم..

دلم خواست همه چیو ول کنم بزارم غرق شم.. منتها نه که غرق شده گی شم دیدیم و چنگی به دل نمی زد، حتی اونم دیگه گزینه خوبی نیست..








.....................................................................

Thursday, September 24, 2009

دوباره تو مرحله من کیستم ام... دوباره من گم شده و نمی دونم کیه این وسط.. اکثر آدما اینو نشونه ضعف می دونن.. شاید هم هست.. که ندونی بالاخره از زندگی چی میخواهی .. یا بدونی اما زندگی مدلش اون نباشه که بشه..

یهویی می بینم تو یه جمع شلوغ دارم فکر می کنم من کی بیدم.. اینجا چی می کنم.. چی می خوام از زندگی.. یه چیزایی که دیروز سر ذوقم می آورد امروز نمی یاره.. یهویی دچار خلا بودن می شم!

بعدشم یه مشکل بزرگی که دارم الان اینه که با یکی از دوستام (همین آنا) اصن دوست ندارم دوست باشم.. اما انگاری حلقه گیر کرده بهش... یعنی این پنج شیش نفری که هستیم بدون اون نمی شه.. چقذه دوست دارم برم پیش یه تراپیست اینا واسم روشن شن...

آدم که هی بدوه دیگه یادش می ره انگار کیه.. کجا داره می ره.. بایستی هر شب بشینم یه کم به جای این درسا خودمو دوره کنم... خوشم نمی یاد از اینی که شدم.. هستم... این که یکی این وسط بهم بگه خود خواه شدی.. گم شده ام!!

سرگرمی یه مدت آینده ام در اومده انگار... خود غرق شده گی حاد... آدم به دوری و غار نشینی..








.....................................................................

Sunday, September 06, 2009

i miss me

i miss us

sigh








.....................................................................

Thursday, August 13, 2009

دروغگویی شاید تنها خصلتی باشه که برام غیر قابل بخششه... این که مخملباف چهار تا دروغ بگه به توجیه اینکه خب ایرانو تحریم کنن عیب نداره هم بده.. اینکه وسط چهار تا خبر راست، شیش تا دروغ هم بچپونیم حالا که تنور داغه هم بده..

آدم دل آزرده می شه... حرفم که بزنی می گن نکنه طرفدار دکتری.. مث اینکه بگن نکنه طرفدار دروغی..

یا از ما یا ضد ما.. شعار کی بود؟ بوش نبود اسم طرف؟

دل زده از آدم و عالم








انگار که انقلاب سه سال پیش رو رو دور آروم تماشا کرده باشم.. که چی شد ممکلت افتاد دست اینا... که یه شبه موسوی قهرمان شد و رفسنجانی (که حالا آدم شده و بهش می گن هاشمی) شد منجی بشریت...

انگار که انقلاب سی سال پیش رو رو دور آروم تماشا کردم... که چطور یه شبه از فرط قلمبگی احساسات هر دروغی راست می شه و هر خبری صحیح است صحیح است...

انگار که...

من کماکان به خوردن نون و ماست خودم ادامه بدم...








.....................................................................

Home